عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

پیشرفت های سارینا جون در 16 ماهگی....

                                                  عزیز دلم، توی این ماه خیلی تغییراتت به چشم میامد.....     کاملا می تونی چشم، گوش، دماغ، زبون، مو و حتی دست و پا رو به ما نشون می دی ولی به شرطی که حواست به اطراف نباشه و در حال فضولی نباشی... (از 2 ماهه قبل هم تقریبا می تونستی ولی توی این ماه کامل تر شده)   مامان: سارینا عطسه کن... سارینا : دست می گذاره ج...
26 مرداد 1391

می میرم برای این قیافه ات.... ( 16 ماهگی)

الهی فدات بشم ، که در چندین حالت قیافه ات این شکلی می شه.... خیلی بامزه می شی... 1- وقتی مثلا زمین می خوری و دردت میاد، سریع با این قیافه میای طرفم و من باید اول خانوم رو بوس کنم و محلی که دردش اومده رو ناز کنم و با هم بریم و مکانی که زمین خورده رو اه ه  کنیم...... 2- وقتی کار بدی کرده ای یا به چیز خطرناکی دست زده ای و من برایت اخم می کنم با این قیافه میای تو بغلم و من رو بوس می کنی تا مثلا از دلم در بیاری... 3- وقتی چیزی رو می خوایی و بهت نمی دیم ، قیافه ات رو این جوری می کنی و از ما یک کمی فاصله می گیری و این یعنی که خانوم قهر کرده و ما باید بریم منت کشی خانوم... 4- وقتی بچه ها دارن تو بازی دعوا می کنن با ...
19 مرداد 1391

سارینا و خرگوش کوچولو ....

  عزیزم، جوجوهایی که دایی محمد برات آورده بود بزرگ شده بودن و نمی تونستن تو قفس زندگی کنن ... به همین خاطر جوجه ها رو به دایی محمد شون دادیم و ایشالاه تا زمستون دوباره جوجوهای کوچولو برات می گیریم... بهتر هم شد چون یک کمی جوجه ها برات تکراری شده بودن و هم اینکه یک کمی ازشون دور باشی بعد یک مدتی برات دوباره تازگی دارن... شب بعد از سالگرد ازدواج مون دایی محمد و زندایی میترا برای افطاری اومدن خونمون که جوجه ها رو هم ببرن.... ولی دایی محمد از باغ سبز برات خرگوش آورده بود ، که خیلی خیلی ذوق زده شده بودی و تمام مدتی که دایی شون خونمون بودن از کنار قفس رد نمی شدی و با تمام هیجان همه رو صدا می زدی که بیان خرگوش رو ببینن...
19 مرداد 1391

جدید ترین نوع فضولی های سارینا ( هفته اول 16 ماهگی...)

دخترم سارینا جون، با این کارهات واقعا که دست پسرها رو از پشت بسته ای : تقریبا دو روز قبل از ماه رمضان عمو مهدی و زنعمو ایمانه و فائزه  به سمنان اومدن  که ما پنج شنبه شب ( 29 تیر ماه) تصمیم گرفتیم برای شام خوردن با هم بریم پارک... عکس بالا مربوط می شه به دو ساعت قبل از رفتنمون ، من و بابایی در حال صحبت کردن بودیم که متوجه شدیم، خانوم خانوما داره ما رو با صدای اتتتت اتتت صدا می زنه ، وقتی سر برگردوندیم و شاهکار جدیدت رو دیدیم داشتیم شاخ در میاوردیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خیلی کار خطرناکی بود، خیلی ماهرانه کشو رو خالی کرده بودی و رفته بودی داخلش نشسته بودی و داشتی کشوهای کناری رو هم با تسلط کامل به هم ...
17 مرداد 1391

چهارمین سالگرد ازدواج مامان و بابا...

    ٩ مرداد سال ١٣٨٧.............. یکی از بهترین خاطرات من و محمد رقم خورد...........       خوشبختي من در بودن باتو است و روز رسيدن به تو تقدير خوشبختي من است. وجود پر مهرت و نگاه گرمت دنيايي از پاكي و صفا برايم به ارمغان آورد، زيباترين گل دنيا , دختر زيبايمان را به من هديه دادي ، خوب من براي توصيف مهرباني‌هايت واژه‌ها ياري نمي‌دهند . چرا كه تو خود قاموس مهرباني هستي       و من خوشحالم كه سالي ديگر بر عمر زندگي مشتركمان افزوده شد .       همسر عزیزم :   آمدنت...
14 مرداد 1391

نامه ای برای دختر عزیزمون سارینا .... ( برای فرداها...)

دختر عزیزم ...... آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی...صبور باش و مرا درک کن... اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف میکنم....و یا هنگامیکه نمیتوانم لباسهایم را بپوشم...صبور باش و زمانی را به یاد آور که  ساعت ها صرف می کردم تا همین کارها را به تو یاد بدهم.   اگر زمانی که صحبت میکنم حرفهایم تکراری است و یا کلماتی را چندین بار تکرار میکنم...صبور باش و حرفهایم را قطع نکن و به حرفهایم گوش فرا بده....هنگامی که خردسال بودی برای اینکه کلمه ای رو یاد بگیری، هزار بار اون رو تکرار می کردم .   وقتی نمی خواهم حمام کنم ....نه مرا سرزنش کن و نه شرمنده...زمانی را بیاد آور که تو را با هزار و یک بها...
7 مرداد 1391

سارینا و 13 مروارید سفید ...

عزیزم، پروژه دندون در آوردن شما همچنان ادامه داره........... و خیلی سریع پیش می ره...     در سفر مکه مون ، چند روزی در مکه سرما خوردی و می دونستیم به خاطر دندونت هست که بالاخره بعد از اینکه به خونه مون رسیدیم ، تقریبا بعد از ٢ هفته مروارید یازدهم و دوازدهم خانوم هم دیده شد، یعنی ٢ هفته بعد از ١٤ ماهگی ات..... و دو هفته بعد از ١٥ ماهگی ات هم دندون  سیزدهم عسلم جوونه زده که برای این دندونت، خدا رو شکر مریض نشدی ولی خیلی بد غذا شدی و اشتهات خیلی کم شده بود .... و فکر می کنم یکی از افرادی که در این مواقع خیلی سریع متوجه می شه  بابا جونی هست، که خیلی نسبت به شما حساسه و کاملا متوجه...
5 مرداد 1391
1